لحظه هاي با تو بودن

قصه من و تو

love-wallpaper28.jpg

گذشت لحظه هاي با تو بودن و در پاييز عشقمان

نامي از دوست داشتن باقي نماند

چقدر زودگذر بود قصه من و تو

و در آنروز که دست بي رحم تقدير درو کرد گندمزار دلهايمان را

و تهي شد همه جا از عطر گل عشق

و در کوچ پرنده هاي غمگين در آن کوير آرزو شاعري دل شکسته و تنها

مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها

شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکي به ياد همه خاطره ها ....

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين

 انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...

وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم...

بي تفاوت مي گذرم....

شيشه اي مي شکند...

يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟

مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.

يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.

شيشه ي پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد...

تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم...

هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم

معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم.

و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم

و سرانجام در آن غرق شدم. اي کاش مي تونستي نجاتم دهي

 بس که ديوار دلم کوتاهست هرکه ازکوچه تنهايي من مي گذرد به

هواي هوسي هم که شده سرکي مي کشدومي گذرد

 نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوري؟ تو که نمي بيني !

نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟

نابينا گفت: اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که

نمي بينمت عاشق خودت هستم

 خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...

به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ...

مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!!

کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد

 وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ...

بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ...

همه چيز فراموشت بشه! كاش..!!

 خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است

چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است

 فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد

 دوري،عشق هاي کوچک را از بين مي بره.ولي به عشق هاي بزرگ عظمت مي ده،

مثل باد که يه کبريت و خاموش مي کنه ولي شعله هاي آتش را بزرگ تر مي کنه

 وقتي دهکده اي مي سوزد همه دودش را ميبينند اما وقتي قلبي مي سوزد

 کسي حتي شعله اش را نمي بيند

 يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون

خرد ميشه  ميشکنه و آهسته ميميره .

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به

ما تکيه کرده سرش درد نگيره

يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .

يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره

زياد نتونه طاقت بياره .

يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت

چون زندگيش رو ازش ميگيريم

 اي کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم مي گرفت با صداي بلند گريه مي کردم و

داد مي زدم تا همه درد مرا بفهمند

 دلم گرفته ... کاش مرحمي بودي براي دل خستم... اما افسوس ....

 که دردم بي درمان است ...

 كاش بودي تا دلم تنها نبود، تا اسير غصه ي فردا نبود

 آنقدر ارزوهايم را به گور بردم كه ديگه جايي براي جسدم نيست

 آخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم

گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟

گفتم: بر سر هر گوري صليبي مي نهند

اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است

تو که هم صدا نبودي چرا با بهونه موندي؟ چرا بعد آشنايي شعرعاشقونه خوندي؟

تو که همقدم نبودي به دو راهي ها رسيدي توي جاده جدايي بگو تا کجا رو ديدي؟

دوري،عشق هاي کوچک را از بين مي بره.ولي به عشق هاي بزرگ عظمت مي ده،

مثل باد که يه کبريت و خاموش مي کنه ولي شعله هاي آتش را بزرگ تر مي کنه

پيش خودم دل بستم و بهش نگفتم حرفمو.....شايد يه لحظه ديگه فرصته عاشقي بشي...

دوباره يه شانس  ديگه شانس شقايقي باشه شايد يه بار ديگه لحظه مجالمون بده ...

گفتني رو بايد بگم ... گريه اگه امون بده ...

 هر وقت بعد از 120 سال رفتي اون دنيا خواستي از روي پل صراط رد شي

 بهت گفتن يکي حلالت نکرده ....

بدون اون منم که مي خوام به اين بهونه يه بارهم كه شده ببينمت

************

27.gif تا آپدیت بعدیم فعلا بای  27.gif

/ 16 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درنا

سلام تايماز جان... واقعا متنهای قشنگی رو انتخاب کردی. راستی خوشحال ميشم اگه به وبلاگ منم سر بزنی...

نگار

خيلی قشنگه خوشحال ميشم به من هم يه سری بزنی

با سلام

پشت پرده ماجرای امیر کبیر در سایت تحلیلی خبری دانشجویان مستقل(mostaghel.ir)

طاهره

سلام دوسته عزيز وبلاگت واقعا زيباست موفق باشی

میری

سلام . خیلی زیبا بود. نمی دونم چرا بعضی چیزا هر چی بیشتر تکرار می شه انگار قشنگ تره .متن ماه و نابینا هم به من همین حسو می ده.یه سرم به من بزن . نظرت مخصوصا انتقاداتتو برام بگو . خوشحال می شم . موفق باشی