گوتنبرگ : گاه آفتاب گاه ابر

کهن دیارا کهن دیارا...دیار یارا...

دل از تو کندم ولی ندانم

که گر گریزم کجا گریزم ...

اگر بمانم کجا بمانم ...

 


نشسته ام توی بالکن. صدای غارغار بلند مرغ های دریایی می آید و قارقار کلاغ و صدای زیر پرنده ها از درخت های دوردست که به ریتمی یکدست می خوانند.تنها صدایی که می شنوم، صدای پرنده است و باد.

هنوز به رسم اردی بهشت ایران هوا گرم نیست. اما خورشید همه ی تلاشش را می کند که از لای ابرهای ضخیم، هربار سرکی بکشد. باران کمتر شده و باد هم. پتوی نرمی انداخته ام روی شانه ام و نوک انگشت های پایم بیرون دمپایی یخ زده. نمی توانم اما منتظر ساعتی گرم تر باشم برای بیرون نشستن. دلم لک زده برای هوای تازه ی بهاری که بدود توی ریه هایم. عادت کرده ام به بوی نم هوای گوتنبرگ و عادت کرده ام به صدای ناخراش مرغ های دریایی که علامت بهار است برایم و عادت کرده ام به سرمای خفیف همیشگی زیر پوستم.

آفتاب که می شود، دست و دلم به کار نمی رود. خصوصن اینکه از پنجره ی اتاق کارم تنها روزنه ی اندکی از نور داخل می زند. باید بلند شوم، گردنم را کج کنم کنار پنجره و از لای دو تا ساختمان غول پیکر، بیرون را ببینم که نور پهن شده و درخت ها سبز، برق می زنند. همین است که روزهای آفتابی دلم می خواهد بیایم خانه و توی بالکن خودم را بسپارم به آفتاب. آفتاب غنیمت است اینجا، و لحظه هایی که می توانی بنشینی روی چمن ها یا کنار رودخانه یا روی صندلی کافه کنار پیاده رو. آفتاب غنیمت است و همه قدرش را می دانند.

درس های زیادی گرفته ام. گاهی به خودم می گویم سوئدی ها خیلی بیشتر از ما در «حال» زندگی می کنند و قدر لحظه ها را می دانند. بارها پیش آمده که آفتاب بزند، توی خانه باشیم و هی بیرون رفتن را عقب بیاندازیم، تا ساعتی که دوباره باران شروع شود و حسرت بخوریم. بارها شده که تصمیم بگیریم به عکاسی کردن توی هوای آفتابی و هی تنبلی کنیم و بگوییم فردا، یا همین بعد از ظهر،‌ یا بعد از تمام شدن این کار؛ و بعد باران زده باشد و ابر شده باشد و دو سه رو محروم شده باشیم از روزهای روشن و گرم. اما، آفتاب که می شود، شهر شلوغ تر می شود. همسایه ها همه یا توی بالکن یا توی حیاط های خانه شان، یا توی پارک های دور و بر و توی کوچه ها قدم می زنند. کافه ها و رستوران ها شلوغ تر می شوند و این بار به جای اینکه همه پناه ببرند زیر سقف از باران، نشستن رو میز و صندلی کنار پیاده رو را ترجیح می دهند. بارها دید ام کسی را که ایستاده رو به آفتاب، تکیه داده به دیواری و چشم هایش را بسته و با تبسمی خودش را سپرده به نور و گرمای خوش آفتاب. سوئدی ها قدر آفتاب را می دانند.

مثل ماهی دور از آب، حالا قدر آفتاب تهران را می دانم. هرچند گاهی فکر می کنم اگر باز هم برگردم ایران، چند روز که بگذرد، آفتاب و روشنی و آسمان صاف برایم عادی می شود. بازهم، چهار سال می گذرد و یکبار هم نمی روم توی بالکن کوچکمان بنشینم. چهار سال می گذرد و یکبار هم نمی روم کنار باغچه های حیاط، کنار گل ها و درختچه ها رو به آفتاب یا نه اصلن پشت به آفتاب بنشینم. اصلن بعضی چیزها انگار توی فرهنگ ما نیست. هرچه فکر می کنم یادم نمی آید کسی از همسایه ها را هم دیده باشم که توی یک روز آفتابی بهاری نشسته باشد تو بالکن خانه. یا صندلی گذاشته باشد کنار حیاط اش و یله شده باشد در هوای گرم. آفتاب ایران عادت می شود برای همه و آسمان بدون ابر هم.

همین می شود که در عین تعجب اطرافیانم، حس می کنم هوای دایم در حال نوسان سوئد را به آفتاب گرم و روزهای روشن تهران ترجیح می دهم. که هر چند روز یکبار، خورشید را نشانم می دهد و من با تمام وجودم می بینمش و از بودنش لبریز می شوم. که قدر لحظه ها را بیشتر می دانم. که آسمان صاف و آبی را که می بینم، دلم قنج می رود. اما یادم هست، که صدای همیشگی پرنده هاو سکوت خیابان ها، برایم عادی نشود و هوای تازه و تمیز پر از اکسیژن. که به قول نادر در یک عاشقانه ی آرام: عادت رد تفکر است و رد تفکر آغاز بلاهت است و ابتدای ددی زیستن .

/ 8 نظر / 21 بازدید
خاکستر

بی بهونه سلام نماز روزه هات مقبول درگاه حق باز خودم می نویسم ، همان خودمی که می شناسی ، فقط چهره سفید شده است ، شاید به ظاهر سفید !!!

خاکستر

این روزها چیزی خوشحالم نمی کند به جزء وقتی می آئی و پشت هم کامنت می گذاری و بعد می روی یاد دیرها و دورها می افتم و بعد لبخند محوی بر روی لبان ظاهر می شود و من همچنان دلتنگم

خاکستر

راستی تو خوبی هنوزم ماه را به خاطر نیمه شب دوست داری ؟ هنوزم نیمه شب را عاشقانه ... هنوزم

خاکستر

این داستان از کیه !؟!؟[متفکر]

نازنین.تنها

بی خبر حال می کنی بابا یعنی آپ میکنی وخبر نمیدی [نیشخند][ناراحت]

خاکستر

بی بهونه سلام چرا فک می کنی خاکستر و واگذار کردم ؟!؟!؟ خاکستر را فقط جنسی از خاکستر می تواند بنویسد