زنجره

دیگر این پنجره بگشای که من

به ستوه آمده ام از این شب تنگ!

دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس.

وین شب تلخ عبوس

می فشارد به دلم پای درنگ.

دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه،

پشت این پنجره بیدار و خموش

مانده ام چشم به راه،

همه چشم و همه گوش:

مست آن بانگ دل آویز که می آید نرم،

محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم،

مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ ...

آری این پنجره بگشای که صبح

می درخشد پس این پرده تار،

می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس،

وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس،

بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار،

خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ

 

اگر می دونستم یه روزی قراره به اینجا برسم، هیچ وقت به دنیا نمیومدم. هیچ از اون همه اسپرم جلو نمیزدم. خودمو یه گوشه ای میزدم به خواب...اگر می دونستم...

برای همین آدمهایی که مثل ماشین جوجه کشی سالی یکی دو تا بچه به دنیا میارن به نظرم احمقن و خودخواه.آوردن یه موجود بی گناه به دنیایی به این سختی و کثیفی فقط می تونه نتیجه خودخواهی باشه و بس.قاطی این همه حیوون...

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل،

از همان روزی که فرزندان آدم، صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی،

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

آدمیت مرده بود...

گرچه آدم زنده بود

/ 20 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خــــاکستر

دلم برای خودت دلم برای خودم دلم برای خودمانی که دیگر نیست تنگ شده می فهمی نه ؟!؟!؟

خــــاکستر

عجيب نيست اگر روز و شبت را بدون خودت سپري كني .

خــــاکستر

قالبت رو دوست دارم چون نقش .: مــــاه ِ من .: روش نقش بسته [لبخند]

خــــاکستر

از خودت بگو از روزگارت از زندگیت کمی آرام کمی صبور کمی بخند .....

خــــاکستر

به احترام دقایق .... سلام ماه من حال من خوب است ملالی نیست به جزء این همه اندوه که مردم به آن شادمانی گویند طوری یاد گرفته ام از کنار زندگی بگذرم که نه دل کسی در سینه بلرزد نه دل ناماندگار خودم ....

خــاکستـــر

بی بهونه سلام نوشتم ، پس هستم نمی نویسی ، یعنی نیستی ؟!؟!

یک آدمه معصوم وبیگناه

سلام میدونی دوست من درست حرف دل منو نوشتی تواین دنیابدبختی که بغیرازدردو رنج چیزه دیگه ای توش یافت نمیشه بچه بدنیاآوردن یعنی گناه یک معصوم و به گردن گرفتن... دنیا ارزشی نداره دنیا پنجره ایست برای یک دوره بازدید کردن یک نگاه انداختن به این دونیای مزخرف که موجود زنده بخاطر یک زندگی زجرباروانتظارارت بی معنی که آخرش هیچ و وبغیراز دردهیچ چیزی نتوالن یافت