اي کاش...؟ بوسيدن با اين شعر معنا پيدا ميکرد
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

****************

مصراع نخست: من تو را مي بوسم در مصرع بعد : هم تو را مي بوسم

ايراد ندارد !به کسي چه!اصلن شعر خودم است من تو را مي بوسم

**************

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن...

شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي...

روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن...

قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي

شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟

اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...؟

***************

ديروز که خيالت را با چشمانم در اب حوض کوچک حياطمان مي شستم

ماهي کوچکي نزديکم امد ! قطره اي اشک که از چشمانم چکيده بود را نوشيد!

فرداي انروز ديگر نديدمش! کاش راه دريا را ميدانستم!چند قطره اشک....

چند قطره از شوري دريا...............دوري تو را کفايت نمي کند....

باز هم با توام .....دوري تو را کفايت نمي کند....!

***************

  تا آپديت بعديم بای