خانومی !
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

******* قسمت آخر*******

چه خاكي به سرم بريزم اگه واقعا همچين اتفاقي افتاده باشه، پاك آبرومون جلو اين بچه ميره، بايد

ته توي اين قضيه رو در بيارم. و بعد داد ميزنه: جبري(منظور جبرئيله) بپر برو زمين بگو اين دو تا جونور

بيان عرش كارشون دارم. و جبرئيل به زمين رفتو پيغام خدا را به آدم و حوا داد و آنها گفتند: باشه تو

برو ما ميايم مكان: روي يكي از تختاي بهشت كه از زيرش يه نهر رد شده. آدم: به نظرت خدا

چيكارمون داره؟. حوا (در حاليكه ميدونه خدا چيكارشون داره): نمي‌دونم والا! حوا يه لحظه پيش

خودش فكر ميكنه از دست خدا كه نميتونيم دربريم، بالاخره گيرمون مياره، پس بهتره خودمون بريم

پيشش و يه نقشه‌اي بريزيم كه نفهمه ما سي‌دي غير مجاز ديديم. اين فكرو ميكنه و به آدم ميگه:

من ميدونم خدا چيكارمون داره

آدم: تو كه گفتي نميدوني

- خوب دروغ گفتم

آدم با خنده حوا رو وشكون ميگيره و ميگه:خيلي بلا شدي تازگيا

حوا با ناز: اوخ نكن دردم اومد

آدم : جيگرتو. خوب حالا چيكارمون داره؟

و حوا در حاليكه به شدت از عكس العمل آدم ميترسه با صداي لرزون و من من كردن ميگه: مي‌خواد

 از بهشت بندازتمون بيرون آخه اون سي‌دي كه نگاه كرديم غير مجاز بوده

آدم: من حاضرم بندازتمون تو اسفل‌السافلين ولي پيش هم باشيم كه هي از صبح تا شب جيگرتو

بخورم راس ميگي؟

- ميگم حالا بالاخره تو بهشت باشيم كه بهتر از جاهايي ديگس

- بر منكرش لعنت

- پس بيا يه نقشه بكشيم كه خدا نفهمه ما سي دي غير مجاز نگاه كرديم

- موافقم، بكشيم

حوا يخورده فكر ميكنه ببين وقتي خواستيم بريم اونجا لباسامونو در مياريم و خودمونو ميزنيم به

نفهمي انگار كه ما اصلا نفهميديم تا حالا لخت بوديم و يه جوري رفتار ميكنيم كه فكر كنه چشمو

گوشمون بسته‌ي بستس

- باشه موافقم. فقط مواظب باش سوتي نديا

- نترس حواسم هست… و فرداي آنروز آدم و حوا به سمت عرش حركت كردند

آدم: ببين من جلو ميرم تو پشت سرم حركت كن كه من تحريك نشم

حوا: باشه

و آدم تا دم در عرش بارها به زمين خورد توضيح واضحات: آدمي كه موقع راه رفتن پشت سرشو

نگا كنه اگه نخوره زمين جايه تعجب داره! زينگ زينگ(صداي زنگ در عرش)… بله …

آدمم وا كن اِ تويي؟ كونت پارس! بيا تو

آدم و بعد از آن حوا وارد حياط عرش شدند. آدم جلو جلو به سمت اتاق خدا حركت ميكنه و ميره تو

اتاق، حوا هنوز وسطاي حياط بود كه يهو ازرائيل و اسرافيل كليد ميندازن درو حياط و وا ميكنن ميان

تو و چششون ميفته به حوا، دهنشون باز ميمونه. اسرافيل: خدايا شكرت بعد چند صد سال عبادت

بالاخره حاجتمو برآورده كردي! اضرائيل: كشف حجاب كردن اينجارو؟ جيگرتو بخورم خانومي! كجا بودی

 تا حالا؟حوا: خفه شو بي شعور

ازرائيل حوا رو نشون ميده و به اسرافيل ميگه: نگا پدرسگ چه طاقچه اي داره، گلدون بندازي گير

ميكنه و حوا به سرعت خودشو به اتاق خدا ميرسونه و ميره تو، كنار آدم مي ايسته

مكان: توي اتاق خدا... آدم خطاب به جبرئيل: پس خدا كجاست؟

و خدا در حاليكه داره آب دستشو ميچكونه وارد اتاق ميشه. (خدا با يه لحني كه انگار داره

تمسخر ميكنه): به به آدم خان حوا خانوم خوش اومدين

آدم: در خدمتيم

خدا: خواهش ميكنم خدمت از ماس. (و بدونه مقدمه ميره سر اصل مطلب). يه چيزايي شنيدم

آدم در حاليكه سعي ميكنه يه جوري نگاهشو كنترل كنه كه به بدن حوا نيفته ميگه: چي شنيدی

 خدا جون؟

خدا: شنيدم سي‌دي غير مجاز ديدين و ريختين رو هم

حوا: نه خدا جون ما همچين كاري نكرديم، حتما پشت سرمون صفحه گذاشتن

خدا: يعني تا حالا سي دي غير مجاز نديدين؟

آدم و حوا: نه به خدا، كور شيم اگه ديده باشيم

خدا: اوپس! پس تا حالا سي‌دي غيرمجاز نديدين؟

آدمو حوا كه سرشونو انداختن پايين و سرخ شدن: خدايا ببخشيد فريب خورديم، بار آخرمونه

خدا با خشم: حرف نباشه، هوسبازايه سست ايمان! ميفرستمتون جايي كه عرب ني انداخت.

آدم(مظلومانه): خدايا ميخواي مارو بندازي جهنم؟ نه مي‌خوام بندازمتون يه جايي كه روزي صدبار

حسرت جهنمو بخوريد.

آدم و حوا يه نگاهي به هم ميكنن و ميپرسن: يعني كجا؟

- ميفرستمتون زمين

آدم كه انگار تازه فهميده تو چه هچلي افتاده و حوس به كلي از سرش پريده با فرياد ميگه: همش

تقصير حوا بود، اون گولم زد من كه كاري نداشتم. سي‌دي مال اون بود منم نميدونستم چيه گفت بيا

نگا كنيم، اصلا من داشتم زندگيمو مي‌كردم واسه چي اينو (اشاره به حوا) آفريدي؟

حوا (با بغض): خيلي نامردي

خدا(خطاب به آدم): مگه خودت نميخواستي يه همدم داشته باشي، مگه نميگفتي خدا چرا به

 فكر تنهايي من نيست؟

آدم: من به گور بابام خنديدم كه همدم خواسته باشم

و در اينجا خدا به فكر فرو ميره و مي‌فهمه كه چه كلاهي سرش رفته و ميفهمه كه اون پير دانايي كه

اومده بود دفترش شيطان بوده كه يه مشت دروغ تحويلش داده، اما خودشو از تك و تا نميندازه و

ميگه: خوب اصلا تو نخواسته باشي، من كه صلاح تو رو بهتر ميدونم! خودم صلاح ديدم كه يه همدم

برات بيافرينم! و به جبرئيل ميگه ميري ازرائيلو صدا ميكني با هم ميايد اين دوتا رو اول ميبريد عقدشون

مي‌كنيد بعدم ميبريد ميندازيدشون وسط زمين

جبرئيل ميره اضرائيلو صدا ميكنه و با هم ميان تا دست و پاي آدمو حوا رو بگيرن و ببرنشون. و

آدم و حوا شروع ميكنن به دست و پاي خدا افتادن و التماس كردن: خدايا غلط كرديم. تو رو خدا. گه

خورديم. بزار پاتو ببوسم. به خدا نمي‌دونستيم. دفعه اولمونه. جون بچت. ديگه نگا نمي‌كنيم. ولي

جبرئيلو ازرائيل با اشاره خدا اونارو از روي دستو پاش ميكشن و بلند ميكنن

حوا(با گريه): به من دست نزن كثــــافت بيشعــــور

آدم (كه گردنشو از لايه دستاي ازرائيل به زور در آورده بيرون و از عصبانيت سرخ شده با فرياد):

اصلا خوب كرديم ديديم بازم ميبينيم، فقط بلده به كمر به پايين گير بده! اصلا تو كه ميخواستي انقدر

گير بدي واسه چي آفريدي؟

خدا (با عصبانيت): زر نزن آدم شده واسه من

- هر غلطي دوس داري بكن.

خدا ميره جلو يدونه با پشت دست ميخوابونه تو گوش آدم و بعد اضرائيل شروع ميكنه گردنه آدمو

فشار دادن.حوا (در حالي كه داره زار ميزنه و همه صورتش خيسه اشك شده): ولش كـــنيد. چيكارش

داري. خفش كردي.. آه..اي خدااااا. و جبرئيل موهاي حوا رو ميكشه

خدا: سوسول كثافت؛ بچه ها يه راست مي‌بريد مي‌ندازيدشون تو ايران كه ديگه واسه ما پر رو بازي

در نيارن ازرائيل و جبرئيل در حاليكه دارن آدمو حوا رو روي زمين ميكشن ميگن: چشم خدا جون....

و بدين ترتيب آدم و حوا از بهشت رانده و به زمين منتقل شدند

***************

خيالتون راحت ديگه تموم شد !

 تا آپديت بعديم بای