ای شيطون
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

******* ادامه داستان *******

خدا در حاليكه اشك تو چشاش جمع شده سرشو به علامت تاسف تكون ميده و با صداي آروم

ميگه: واااي واااي واااي، واي بر من، چه جوري تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم؟ اين پسره

اونجا تك و تنها. سنگم باشه ميتركه. بنده خدا يه بارم نيومد پيشم اعتراضي بكنه، شكايتي بكنه،

 آخه من چه جوري نفهميدم اين بچه داره چه زجري ميكشه؟ ممنون پدر جان، مرسي كه روشنم

كردی شيطان (در حاليكه ته دلش داره قاه قاه ميخنده!): پسرم من وظيفمو انجام دادم، انشالله

كه تونسته باشم خدمتي در راه خدا بكنم خدا: شما نميدوني چه كمك بزرگي كردي پدر جان،

من موندم چه جوري جبران كنم اين لطف شما رو شيطان (در حاليكه با تكيه به عصا از جاش

بلند ميشه): اگه ميخواي جبران كني مشكل اين جوونو زودتر حل كن. و به سمت در دفتر ميره

خدا: چشم، حتما، حالا كجا؟ بمونين بگم چايي بيارن.

- نه ممنون، جايي كار دارم بايد برم

- اي بابا بد شد كه

- خدانگهدار پسرم

- به سلامت پدر جان. و بعد خدا پشت ميزش نشست و رفت تو فكر....... چند روز بعد خدا كاريو كرد

كه به گفته خودش بزرگترين اشتباهه زندگيش بود.  وخدا حوا را آفريد و به بهشت فرستاد تا همدمي

باشد براي آدم و به آن دو هشدار داد كه مواظب باشند هيچگاه سي‌دي غير مجاز نگاه نكنند و گرنه از

بهشت رانده ميشوند (اما نگفت سي دي غير مجاز چيه! اون دو تام چون نميدونستن چيه!

 گفتن باشه! (حالا بعضي ها ممكنه بگن شعر نگو، تو قرآن نوشته خدا به آدم حوا گفت از ميوه

ممنوعه نخورن؛ جواب اينه كه قرآن زماني نازل شد كه هنوز سي دي بوجود نيومده بود و خدا

هم براي اين كه مردم اون زمون منظورشو بفهمن، مجبور بود بگه ميوه ممنوعه). و بدين ترتيب

خدا به شيطان در راه اجراي نقشه شوم خود كمك بزرگي كرد

مكان: بهشت... زمان:يكي دو ماه بعد... حوا داره لخت مادرزاد لب رودخونه قدم ميزنه كه ناگهان

شيطان رجيم در هيبت جواني خوش تيپ سر راهش سبز ميشه.

شيطان: سلام

حوا با تعجب جواب سلامشو جواب ميده

شيطان (با نگاه به رودخونه): چه جايه قشنگي، شما هميشه اينجا ميايد؟

حوا (در حاليكه چشش بدجوري شيطانو گرفته و ميخواد بهش راه بده با ملايمت): بله، اكثر اوقات.

- چطور من تا حالا شمارو نديدم؟

- منم شمارو نديدم

شيطان تخته سنگي رو نشون ميده: موافقي بريم اونجا بشيينيم يخورده حرف بزنيم؟ بيشتر با

هم آشنا بشيم؟

- چرا اونجا؟

- آخه فضاش رمانتيك تره!

 باشه بريم و شيطان و حوا رفتن روي تخته سنگ نشستن

شيطان: من كاوه هستم، دانشجوي ساله آخر معماري خواجه نصير. شمام دانشجوييد؟

- بله منم مامايي ميخونم! شيطان زير لب: اين مارو گول نزنه خوبه

حوا: چيزي گفتي؟ - نه.يعني گفتم خيلي خوشبختم از آشناييتون.

- منم همينطور. و خلاصه بعد از كلي حرف مفت زدن شيطان شماره موبايلشو ميده به حوا و اين

سر آغازي ميشه براي بوجود اومدن يه دوستي عميق بين حوا و شيطان....حوا روزي چهار پنج

بار به شيطان زنگ ميزنه و شماره خونشو ميده به شيطان و ديگه كم كم با هم صميمي ميشن

 و روشون به هم باز ميشه. تا اينكه يه روز داشتن تلفني حرف ميزدن و ميخنديدن كه شيطان يه

سوالي از حوا ميپرسه ميگه:حوا

حوا:جون دلم ...

***************
 
اين داستان همچنان ادامه دارد ...
 
 تا آپديت بعديم بای