همايش
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

***** حرف خودم *****

سلام چند وقتی است که نتونستم خودم براتون بنويسم شرمنده سر اين جريان وبلاگ حراجی باور

کنيد خيلی سرم شلوغه تا اون جايی که آپديت قبلی من مال اون يکی وبلاگم بود  خيلی دلم

گرفته  ديروز همايش بچه ها تو تهران بود من دوست داشتم برم ولی نشد چون محمد هم بايد

برای کاراش هم به پرشين بلاگ ميرفت هم به همايش  بخاطر اين که هر دويه تو يک مغازه کافی نت

شريک هستيم من ترجيح دادم که محمد بره به اميد خدا برای تولد پرشين بلاگ هر دو با هم ميريم

شاد باشيد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چه سخت است لحظه وداع با عزيزان در حالي كه هر كدام هنوز حرفهاي زيادي براي گفتن داريد

چه سخت است در اوج تنهايي وغربت گذران روزها وچه زيباست اشك هايي كه در پاي اين لحظه ها

 به پاي دفترچه خاطرات مي ريزيم . چه تلخ است غربت واسيري در نهايت بي كسي وتنهايي در

حالي كه چشم به راهت دوخته اند تا تو از خم جاده ها گذشته و با يك چمدان خسته سلام كني

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه من و

 گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه تا وقتي اينجا

بموني يه حالت عجيبيه من چه جوري واست بگم بارون قشنگ و نم نمه هواي رفتن كه كني

واسه تو فرقي نداره اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه يه وقت ديدي تو يه جاي تنگ وتاريک از ديوارش قلپ قلپ خون

مي چکه نترس  تو قلب مني هميشه به يادتم

**********

تا آپديت بعديم بای