بي مهري
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

**********

 بيا که بي تو دلم داغــــدار دلتـنگي است و فصل فصل وجودم دچار دلتـنـگي است بيا تبسم

خــود را دوباره جـاري کن که چشم عاطفه ام جــويبار دلتـنـــــــگي اسـت به ميهماني چشمان خويش

دعوت کـن ا که زندگيم در حسـار دلتنـگي اسـت نگو رقم زده شد سرنوشت ما از قـبل نگو نصيحت تو

شايدغبار دلتـنگي اسـت هـنوز ديده به ابــر کرامتت دارد دلم ، که تشنه تر از شوره زار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست ، نگفتم عزيزم اين کار را نکن !

وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را بر گرداندم !

حالا او رفته و من تمام چيزهايي را که نگفتم مي شنوم ...

 نگفتم عزيزم : متاسفم ، چون من هم مقصر بودم ....

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است ....

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده اي ، من آن را سد نخواهم کرد !

حالا او رفته و من : تمام چيزهايي را که نگفتم مي شنوم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در اين بازار بي مهري به ديدار تو شادم تو شادم کن که سوز غم برآمد از نهادم

تو مي گفتي صدايم کن ز سوز سينه هر شب صدايت ميزنم ، اما رسي آيا به دادم ؟

**********

تا آپديت بعديم بای