پايان داستان
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

***** حرف خودم *****

سلام امروز ديگه از دست دختر شمسی خانم و اين پسره که ديگه پسر نيست و پير شده

و داره ميميره راحت ميشيد بايد بريم همگی مجلس ختم .... ولی مجلس ختمی که با

شادی همراه است ما بايد کاری کنيم که از مردن ما کسی شاد نشه

شاد باشيد

**********

***** دوره مردن *****

حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاري دلت مي‌خواد بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...بکن
...ولي فقط با روح دختر شمسي خانوم کاري نکن

**********

 روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم

حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند

 وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد .

 دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت .

 از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است 

 اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

**********

ادامه نداره ...  خنده داره ...

 تا آپديت بعديم بای