ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

 

دنگ ... دنگ ... لحظه ها مي گذرد . آنچه بگذشت نمي آيد باز . قصه اي هست که هرگز ديگر نتواند شد آغاز . مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ بر لب سرد زمان ماسيده است . تند بر مي خيزم تا به ديوار همين لحظه که در آن همه چيز رنگ لذت دارد آويزم . آنچه مي ماند از اين جهد به جاي : خنده لحظه پنهان شده از چشمانم . و آنچه بر پيکر او مي ماند : نقش انگشتانم