دوره های زندگی يک پسر
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

**********

دنباله ماجرای ديروز رو ميخوام براتون بنويسم (بابا همون داستان دوره های زندگی يه پسر )

داستان کمکم هيجان انگيزتر هم ميشه  

***** دوره دبستان *****

وقت رفتن به مدرسه دير نکن
پات رو تو جاميزي نکن
ورقهاي دفترت رو پاره نکن
مدادت رو تو دهنت نکن
به دخترهاي مدرسه بغلي نگاه نکن
تخته پاک‌کن رو خيس نکن
حياط مدرسه رو کثيف نکن
با دخترها شمسي خانوم ((دکتربازي)) نکن
دست تو کيف بغل دستيت نکن
تخته‌سياه رو خط‌خطي نکن
گچ رو پرت نکن
تو راهرو سرو صدا نکن
تو کلاس پچ‌پچ نکن
آتاري بازي نکن

**********

بگم دوست دارم راضـي ميشـي؟

اگه من جار بزنـم همـه را با خبـر کنـم راضـي ميــشــي؟

اگه من ياغـي بشـم همــه درهـا رو بشکنم راضي ميشي؟

اگه من تـا آخـر قلبـت تـا نهايـت بــپـرم راضـي ميــشـي؟

اگه بـاز مـثـل قديـما دلــت را دســت بـيـارم راضـي ميشي؟

**********

بانوي من؛ چون ناقوسهاي يکشنبه به صدا در آيد .........

جز صداي تو را به ياد نمي آرم و چون بر برگهاي علف مي خوابم ........

جز عطر تو را به ياد نمي آرم و چون برف بر جامه هايم آواز سر دهد

وترق و توروق هيزمها را بشنوم ........جز رخسار تو را به ياد نمي آرم

**********

 ادامه دارد ....