ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

***** داستان شماره ۴ *****

امروزم به شما قول داده بودم ميخوام اينو براتون بنويسم ولی واقعا حال ندارم٬ حالا بريم

سر داستان آقا بابک ٬ همونی که اون دفعه اسمشو لو ندادم و رفت کافی نت اون پسره

و يه حالی به اون داد .

حالا داستان جديدی که درست شده از طرف ايشون از اينجا شروع شد که يکی از پسرهای نادان

به خواهر آقا بابک متلک ميگه ٬از قضا اين پسر نگون بخت همسايه اونها هم بوده و نميدونست

پا رو دم شير گذاشته آقا بابی که ميفهمه يک طوری به پسره حال ميده که يکم حالش بد ميشه

ميبرنش بيمارستان يکم بخيه نوش جان ميکنه ٬ چند شب بعد ۲ نفر موتوری ميان در خونه آقا

بابی ما ٬ از اونجايی که درست نبود در خونه بهشون حالی بده مـيگه فـردا فـلان ساعـت با يه 

کاميون آدم  بيايين جنگل ٬ فردا آقا بابی ما با ۲۵ نفر ميره سر قرار ولی به دوستاش ميگه شما

بريد تو جنگل هر وقت گفتم بياييد ٬ بعد از چند دقيقه آقايون تشريف ميارن با ۳ تا موتور ۶ نفر

وقتی آقا بابی اونا رو ميبينه ميگه فقط ۶ نفر آوردی ٬ اون بنده های خدا که خبر نداشتن چی در

انتظار اونهاست گفتن تو به خودت خيلی اطمينان داری ٬ بابی هم در جواب ميگه آره سوئيچ

موتورها رو بديد به من (به خاطر اين گفت که فرار نکنن) وقتی دادن آقا بابی ما با يه سوت ناز

دوستان خودشو خبر ميکنه ٬ (حالا فکر کنيد اونها با چه صحنه ای مواجه شدن) اون وقت ميگفت

تا جايی که اونا بيهوش شدن کتک خوردن و البته چيزی هم از موتوراشون نموند و سوئيچ موتورها

رفت تو رودخانه ٬ بعد هم اومدن ٬ کلی بعدش ما خنديديم

 

***** حرف خودم *****

من نميدونم اگه اين بابک نبود من ميخواستم اين داستان های مغازه رو چطوری جور ميکردم

در هر حال اگه نظری داريد نسبت به اين داستان  به من حتما بگيد يا اگه برای آقا بابک

پيشنهادی داشتی من حتما بهش ميگم البته ميدونم جرعت نميکنيد 

**********

 تا آپديت بعديم بای