عشقولانه
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

**********

اگه خواستي قلبمو هديه مي کنم بهت تا با خنجر بي مهري پارش کنی

 اگه خواستي دلم و فرش زير پات مي کنم که بتوني از رو دلم عبور کنی

 اگه خواستي عروسکت مي شم که هر وقت از من خسته شدي بتوني کنارم بزاری

 اگه خواستي حتي مي تونم بازيچه دستت بشم که هر وقت خواستي ديگه به من نگاهم نکنی

**********

با خيالي عاشقونه زندگي از سر ميگيره ميپره از روي ابرا تا ستاره پر ميگيره

اما اوني كه دوسش داشت يه روزي ميذاره ميره آسمون دلش ميسوزه ابرا

رو گريه ميگيره منم اون ابر گرفته ميخونم با دل پر خون توي تنهايي و غريت

از غمم ميباره بارون بارون امشب منو فهميد با غم من آشنا شد قطره قطره

واژه واژه با دل من همصدا شد

***** حرف همه *****

دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيس هرچي بيشتر بموني رفتنت

 سختتر مي شه و اگر رفتي جاي پاهات براي هميشه مي مونه

*****  حرف من *****

ميخواستم امروز داستانی از مغازه خودم و محمد براتون بنويسم ولی دير يادم اومد

يکی از بچه ها که دوست مشترک من و محمد هست اينجا برای ما داستان درست

ميکنه (همونی که دفعه قبل  کافی نت رو بهم ريخت) الان هم ماجرايه همون هست

انشالله فردا براتون حتما مينويسم ٬ راستی يادم رفت بگم يکی ديگه از دوستامون

امروز عروسيش هست آرزوی خوشبختی براش داريم (ولی بدبخت داره ميشه)

به کسی اين حرفو نزنيداااااااااااا

  انشالله همه جوان ها خوشبخت بشن

 

 تا آپديت بعديم بای