ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

********** حکايت **********

 

( خانه‌ى خوب )


ارسطو در راهي‌ مي‌رفت، جواني‌ زيبا ديد. حكيم‌ از او سؤالي ‌كرد، جوان‌ جوابي‌ ابلهانه‌ داد.

حكيم‌ گفت: خانه‌ خوبي‌ست‌ البته‌ اگر كسي‌ در آن‌ سكونت‌ مي‌كرد.

( آخرين‌ خنده‌ )


شوخ‌طبعي‌ مدام‌ در مجالس‌ به‌ شوخي‌ و خنده‌ مشغول‌ بود. زاهدي‌ به‌ او گفت: ‌همه‌

عمرت‌ را به‌ بيهودگي‌ و مسخرگي‌ گذراندي،‌ اين‌ كار را نكن‌ كه‌ روز قيامت‌ تو را وارونه‌

در جهنم‌ آويزان‌ مي‌كنند. گفت: ‌اين‌ هم‌ خنده‌دار است‌.


 ( صابران‌ و شاكران‌ )


يكي‌ از بزرگان‌ عرب‌ كه‌ به‌ زشتي‌ چهره‌ و كريه‌منظري‌ معروف‌ بود، زني‌ بسيار زيبا و خوش‌اخلاق

‌ داشـت‌. روزي‌ زن‌ به‌ او گفت‌: مطمئنم‌ كه‌ من‌ و تـو هر دو اهـل‌ بـهشت‌ هـستيم‌. گـفت‌: از كـجا

مي‌داني‌؟ گفت‌: از آنجا كه‌ تو چهره‌ي‌ زيباي‌ مرا مي‌بيني‌ و سپاس‌ مي‌گويي‌ و من‌ چهره‌ي زشت‌

تو را مي‌بينم‌ و صبر مي‌كنم‌، و صابران‌ و شاكران‌ هر دو اهل‌ بهشت‌ هستند.

 

 تا آپديت بعدی بای