ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

**********  طناب **********

داستـان کوهنـوردی است که ميخواست بلندترين قلـه را فتـح کند. بالاخـره بعد از سـالها آمـاده

سازی خود٬ ماجراجويی اس را آغاز کرد. اما از آنجا که آوازه فتح قله را فقط برای خود میخواست

تصميم گرفت به تنهايی از قله بالا برود.او شروع به بـالا رفتن از قـله کرد اما دير هنـگام و به جـای

چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اينکه هوا تاريک شد.

سياهی شب بر کوه سايه افکنده بود و کوهنورد قادر به ديدن چيزی نبود ٬ همه جا تاريک بود

ماه و يتاره ها پشت ابرها پنهان شده بودند و او هيچ چيز رو نمی ديد .

در حال بالا رفتن بود ٬ فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پايش لغذيد و با شتاب تندی به

پـايين پرتـاب شد . در حـال سقـوط فقـط نقطه هـای سيـاهی می ديد و به طـرز وحشتـناکی

حس می کرد جاذبه زمين را با خود می برد . همچنان در حال سقوط بود.

در آن لحظه پر از وحشت تمام وقايع خوب و بد زندگی اش به ذهن او هجوم می آوردند. ناگهان

در لـحظه ای که مـرگ را در نـزديکی می ديد حـس کرد طنـابی کـه به دورش بسـته اسـت او را

بشدت می کشد. ميان آسمان و زمين بود ٬ فقـط طناب بود که که او را نگه داشته بود و در آن

لحظه سکوت هيچ راهی نداشت جز اينکه فرياد بزند .

خدايا کمکم کن ....

ناگهان صدايی از دل آسمان پاسخ داد : گفت از من جه می خواهی

ـــــ گفت : خدايا نجاتم بده !

ــــ آيا يقين داری که من می توانم تو را نجات دهم

ــــ گفت : بله باور دارم که می توانی

ــــ پس طنابی که در کمرت داری قطع کن

لـحظـه ای سـکوت در بـر گـرفت و کـوهنورد تـصميم گـرفت طنـاب را با تـمام قـدرت بـچسبد .فردای

آن روز گروه نجات گزارش دادن جسد کوهنوردی يخ زده پيدا شد. در حالی که از طناب آويزان

بوده و دستهايش محکم طناب را چسبيده بود فقط چند قدمی مانده به زمين يخ زده است.

 

و شما چطور ...

                              چقدر طنابتان را محکم چسبيده ايد ؟    

                                                                                            آيا ميتوانيد آن را رها کنيد ؟

 

**********  پندی از اين داستان **********

۱ــ درباره تدبير خدا هيچ گاه شک نکن .

۲ــ هيچ گاه نگوئيد او شما را رها و با فراموش کرده .

۳ــ هرگز فکر نکنيد او نگهبان شما نيست .

۴ــ به ياد داشته باشيد او با دست راست خود را در آغوش دارد .

 

**********  مطلبی درباره همين داستان **********

هر کس مرا بجويد خواهد يافت و هر کس مرا بيابد مرا خواهد شناخت 

و هر کس مرا بشناسد دوستم خواهد داشت و هر که مرا دوستم بدارد عاشقم خواهد شد

و هر کس عاشقم شود عاشقش خواهم شد و هر که را عاشقش شوم خواهم کشت

و هر که را بکشم خونبهايش بر گردنم است .

و هر کس که خونبهايش برگردنم باشد من خود خونبهايش هستم.

 

********** نتيجه خودم **********

تـوی ايـن دنيای ما همه آدم ها فقط مواقعی که به سختی بر ميخـورن به ياد خدا می اوفتن

شايد يکی از دوستان من که بياد وبلاگ من و مطلب منو بخونه با خودش بکه اين چه خدايی

است که هر کس عاشقش بشه ٬ عاشقشو بکشو ٬ اول نمی خواستمک بگم ولی ميگم که

نـکته مبـهمی باقـی نمـونه منـظور از کشـتن ٬ کشـتن مادی نيسـت به اون کشتـن هر آدمـی

نميرسه جز انسان کامل يا کسی که سعی خودشو بکنه اون کشتن يعنی غرق در

زيبايی هايی که هر کسی قادر به ديدن اونها نيست .

 

  تا آپديت بعدی بای