ماجراهای مغازه من و محمد
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

ماجرای شماره  ۲

يه جريان باحال اتفاق افتاد امروز صبح اومدم مغازه تا وبلاگمو باز کردم ديدم دوستم کيوان

 ۱۰۰۰ تا نظر گذاشته ديديم نوشته من اگه به جای تو بودم تمام ماجرارو مينوشتم اصلا

نامردی هم نبود تازه ميگفت يه چيزايی هم اضافه کن....... مثلا بنويس......... محمد اون

 کافی نت رو با خاک کوچه يکی کرده .. و الان در بازداشت پليس هستش ... بعد تو در

 يک عمليات خيلی خيلی خفن .. محمد رو از زندان ازاد می کردی و بعد به خارج کشور

فرار می کردين ... بعد ميگفت نه يه چيز دگه ميتونستی اين طوری هم بگی می تنستی

 من رو هم بياری تو ماجرا .. مثلا می گفتی .. که تو رفتی محمد رو از زندان ازاد کردی ..

 من هم رفتم يک هواپيما ربودم .. بعد اومدم شما رو سوار کردم و بعد فرار کرديم رفتيم

خارج کشور ... هيجانش رو زياد کن ... البته بيست ميليارد تومان خيلی پوله زيادی

هستش .. تايماز من می گم .. بی خيال .. بذار تروریست ها محمد رو بکشن .....

( اگه محمد بفهمه من همچين حرفی زدم منو می کشه .. ) بعد ديدم خيلی

نامردی هست گفتم بدم شما بخونی ببينيد

من چيکار بايد بکنم بزارم دوستم و شريک خوبم رو بکشن يا ۲۰ ميلياردو بدم .........

حالا با اجازه محمد آقا ماجرا رو از زبان خودش از وبلاگش کش ميرم

محمد:ديروز دختر عمه بنده که تازه با دنيای اينترنت آشنا شده و سن کمی هــم داره

از يک کافی نت  آنلاين شـد و به من پی ام داد ، بعد از چند خط چت بهش گفتم بيا

کافی نت ما و اون هم گفت  الان ميام . اما آی دی ايشون بسته نشد . بعـد از ده

دقيقه ديــدم دوباره پی ام داد و يه شکلک که در ليست ياهو نبود برام فرستاد تعجب

کـردم و گفتم تـو کـی هستی ؟ گـفت آره اين  آی دی باز بوده و من صاحب اين کافی نت

هستم . گفتم خوب تو که صـاحـب اونجا هسـتی آی دی رو ببند ديگه . گفت : بـا من

بد صحبت نکن که کافی نتت رو آرد ميکنم و با خاک يکسان ميشی ، سرورت تا ۵ دقيقه

ديـگـه دستمه و ميدونم چکـار کنم ولـی فقط تـو بـگو از کـدوم  شرکت اينترنت  گرفتی !

گفتم هر کار دوست داری بکن و اگـر هـم خيلی واسه خودت هکری اون رو هـم خـودت  

پيدا کن در ضمن مگـر از جـونت سـير شده باشی که اينکار رو انـجـام بـدی گـفـت مـا

 گـروه  بلک چهره هستيم و اينکاره ايم و از اين حرفها و من ديگـه بيخيالش شـدم تـا

غروب که دوسـتـم اومد کافی نت مون و من که قضيه رو تعـريف کـردم بـهــم گـفت

اون کـافی نـت نـگون بـخـت از مـا اينترنت ميگيره  حالا فـکـرشـو بکنيد که قراره

چـه بلايی سرـش بياريم . اسم گروهمون رو هم گذاشتيم :: اشک تمساح :: .

در آپديت های بعدی اتفاقاتی کـه بيفته رو براتون مينويسم

کـه چــه کــار بـــاهــاشــون کــرديــم ...

از قــديــم گــفــتــن هــر کــه بــا مــا در افــتــاد ، ور افــتــاد