ماجراهای مغازه منو محمد
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

به نام خدا

ماجرای شماره ۱ 

امروز دوستم محمد از قول دکتر بوترابی گفت خيلی خوبه مسائلی که داخل مغازه من و محمد پيش مياد رو تو يه وبلاگ جديد بنويسه آخه ميدونيد من و محمد با هم تو يک کافی نت شريکيم بعد قرار شد من شعبه دوم وبلاگ ايشونم درست کنم امروز به محمد پيشنهاد دادم که من اينارو تو وبلاگم بنويسم ولی گفت هر کدوم اتفاق هايی که پيش مياد رو از ديدگاه خودمون بنويسيم . صبح من خيلی کار داشتم نتونستم چون دايی من از تهران اومده بود بعد قرار شد من عصر که اومدم بنويسم وقتی اومدم مغازه تا به محمد گفتم ميخوام قضيه دختر عمه شما رو که ديروز پيش اومده رو بنويسم به من گفت وبلاگ منو باز کن تا باز شد ديدم نامرد زودتر از من نوشته آخه ميدونيد ديروز دختر عمه محمد که کوچيکم هست رفته بود يه کافی نت ديگه ٬ بعد يه وقت محمد فهميد که جای ديگه ای هست گفت بياد اينجا بهتره ٬ تو همين حين که می خواست بياد يادش رفت آدی خودشو ببنده.......... (اگه منم بنويسم نامرديه)پس اگه اشکالی نداره شرح ماجرا رو محمد خيلی قشنگ تر از من نوشته لينکش تو وبلاگ من هست همون لحظه ها را با تو بودن بريد ببينيد قشنگه به قول بچه ها حالشو ميده