دعاي صادقانه
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

***************

سلام امروز اومدم یه حکایت که یه جای خوندم رو براتون بنویسم واقعا من رو تحت تاثیر

قرار داد اگر کسی واقعا اعتقاد داشته باشه میدونه که همچین چیزهایی که

چیزی نیست خیلی بزرگتر از اون اتفاق میوفته که من و شما بیخبریم

چون به واقع از خودمون بی خبریم اگر از من کی هستم ؟

خود خبر دار بشیم به اونجا میرسیم

یعنی به معبود خود

هو

**************

 دعاي صادقانه

زنى  با لباسهاى مندرس و كهنه و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشى محله شد و با فروتنى از

صاحب مغازه خواست كمى خواروبار به او بدهد . به نرمى گفت شوهرش بيمار است

و نمى تواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

صاحب مغازه با بى اعتنايى محلش نگذاشت

و با حالت بدى خواست او را بيرون كند.

زن نيازمند در حالى كه اصرار مى كرد

گفت:اقا شما را به خدا  به محض اينكه بتوانم

 پولتان را مى اورم. صاحب مغازه گفت نسيه نمى دهد.

مشترى ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي ان دو را ميشنيد

 به مغازه دارگفت :ببين خانم چي مي خواهد خريد اين خانم با من . خواروبار فروشى با اكراه

گفت :لازم نيست خودم مى دهم . ليست خريدت كو ؟ زن گفت اينجاست: ليست ات

را بگذار روى ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر .زن با خجالت يك

 لحظه مكث كرد از كيفش تكه كاغذى در اورد وچيزي رويش

 نوشت  و آن را روى كفه ترازو گذاشت؟ همه با

تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت.

خواروبار فروش باورش نشد  مشترى از سر

 رضايت خنديد مغازه دار با نا باورى شروع به گذاشتن

 جنس در كفه ديگر ترازو كرد. كفه  ترازو برابر نشد و  ان قدر

چيز گذاشت  تا كفه ها برابر شدند.در اين وقت خوارو بار فروش  با تعجب

 و دلخورى تكه كاغذ را برداشت  ببيند روى ان چه نوشته شده است كاغذ ليست

خريد نبود بلكه دعاى زن بود كه نوشته بود :"اى خداى عزيزم تو از نياز من باخبرى  و خودت

 ان را براورده كن.مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد  و همان جا ساكت

 و متحير خشكش زد.زن خداحافظى كرد و رفت .مشترى يك

اسكناس پنجاه دلارى به مغازه دار داد

 وگفت:فقط اوست كه مى داند

 وزن دعاى پاك و خالص چقدر است ...   بر گرفته از کتاب لبخند خدا

***************

 شاد باشید تا آپدیت بعدیم بای