پــرواز
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

پــرنده قشنگی بود و پر زد .. رفیق روز دلتنگی بود و پــر زد !!!

وقتی بهم رسیدیم بــارون می یومد !

گفت : عـاشقتم !

خندیدم .. گفتم : عـاشقیم !

گذشت .. !

چند طلوع غروب شد .....چند بهار خزان شد ..... !

تـا گفت : بیـا بپریم ....!

نگـاش کـردم گفتم : ولی مــن بــاله پــرواز ندارم !

اخمـاشو کرد تو همو گفت :

نگو بــاله پــرواز نداری بگو مــنو دوست نداری !

بـرای اینکه بهش ثـابت کنم دوسش دارم !

گفتم : می پـریم !

رفتیم همون جـای اول ..  بــازم بــارون می اومد !

بــا هم شمـردیم بــا هم پـریدیم !

اما مــن واقعـاً بــال پــرواز نداشتم و به جـای رفتن به آسمون افتادن کف زمین ...

و اون رفت به طرف آسمون !

اونجـا بود وقتی خون های روی زمین رو دید فهمید که واقعـاً مــن بــال پــرواز نداشتم !

ولی عاشق تـر از اون بودم

چون اون پــرنده بود و پــرید ولی مــن انسـان بودم و پــریدم !!!