بودن حصار تنگ و تاریکی است که در آن دیگران همه به تاریکی و تنگنا خو کرده اند.
(احساس نکرده اند)
چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند
سرش را کلاه بگذارد.
چه تلخ است میوه درخت بینایی!
این چه سرگذشت غم انگیزی است در حیات آدمی!
بی تابی فرار از بند به سوی رهایی و اضطراب نجات از رهایی .
حلاج شهرم که کسی نمی داند که زبانم چیست؟
که دردم چیست ؟
که عشقم چیست ؟
که دینم چیست ؟
که جنونم چیست ؟
که فغانم چیست ؟
که سکوتم چیست ؟
چه رنجی است لذتها را تنها بردن وچه زشت است
زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است
تنها خوشبخت بودن انسان فواره ای است که :
از قلب زمین عصیان می کند …
برای من از دور دست تکان نده
من تو را در همین نزدیکی گم کرده ام ...
( دکتر علی شریعتی )
ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ، تا اینکه دروغی آرامم کند. . .
………………………………………………………………..
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!
یکی دیروز و یکی فردا . . .

